فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.

نغمه اش همه جاست ، بر بالاترین نقطه ی یک درخت روی یک شکوفه ی خیره به خورشید ...

بهار آنجاست .... بهار در آخرین روز سرد و سفید زمستانی است ...آنجاست .

مقدمه چرا !...بهار همینجاست لابه لای مهربانی های ماست .

وقتی که به پشت سرت نگاه میکنی و گذشته ات را می بخشی ،در دلت بهار شده است .

راه دور چرا !...بهار نزدیک ماست آنجا که شادی بخش باشیم برای آنهایی که در شب عید چراغ شادی شان خاموش است .

آنهایی که غمی تازه هم سفره ی بضاعت اندکشان شده است .  

یادمان نرود که شادشان کنیم ...خدا را مهمان بهارمان کنیم .

باید فکر کنیم برای ثانیه هایی که برای هم نوعانمان دقیقه می گذرد .

دست بجنبانیم برای بهاری کردن فکر هایمان ...

زنده کنیم امیدی را که در چندی پیش خفته ....

ترحم نکنیم بر ناتوانی یک مرد در خریدن لباس عید بچه اش . 

کمک رسانش باشیم نه از روی ترحم بلکه از روی فهم شرمندگی یک مرد و لرزیدن دلش وقتی بچه اش خیره به اوست .

بهار فقط با شروع فروردین نیست ، بهار فروردین و اردیبهشت و خرداد نیست ، بهار تنها سبزی درختان و تازگی طبیعت نیست .بهار همین لحظه هاست .

هر لحظه در پشت یکی از این پنجره های شهر فکری تازه متولد می شود ، لحظه هایی که نگاهی نگاهی را می بخشد ، لحظه هایی که کینه ای رخت می بندد لحظه ای که نگاه منتظر مادر بزرگ به در با آمدن بچه هایش برق می زند . 

  " ...این لحظه ها بهار است ...بهار در دل توست ...در ل همه ی ما و شما.... "

                              " بهار دلمان مبارک "

                                                              

                                         نوشته ای از: صفیه عیسایی



طبقه بندی: ادبی، متفرقه،

تاریخ : دوشنبه 10 اسفند 1394 | 09:12 ق.ظ | نویسنده : زینب صادقیان | نظرات
دوباره شروع می شود
باران های تند
چتر های باز
دلشوره های خیس خورده پشت چراغ های قرمز
فال های نم کشیده
انار های سرخ
نارنگی های سبز 
دوباره شروع می شود
روزهای نصفه نیمه
شب های بی پایان 
عطر قهوه های تلخ کنج کافه ها
نیمکت های خط خطی 
ایستگاه های شلوغ
ترافیک های صبور 
شروع دوباره ی 
زندگی...پر از بوی برگ ،بوی خاک،بوی عشق
حیف!
از تابستانی که می رود 
جان!
به پاییزی که می آید



طبقه بندی: متفرقه، ادبی، مناسبت ها،

تاریخ : چهارشنبه 1 مهر 1394 | 02:07 ب.ظ | نویسنده : هما لاجوردی | نظرات
تاریخ : جمعه 23 مرداد 1394 | 12:07 ب.ظ | نویسنده : زینب صادقیان | نظرات

من از روزی میترسم که تکنولوژی از تعامل انسانی پیشی بگیرد.
           چنین روزی ، جهان نسلی از احمقها خواهد داشت.


ادامه مطلب

طبقه بندی: ادبی،

تاریخ : سه شنبه 20 مرداد 1394 | 04:38 ب.ظ | نویسنده : زینب صادقیان | نظرات

هیج می دانید آخرین زنگ خدا کی به صدا در می آید ؟

خدا می داند ولی ..........

آن روز که آخرین زنگ دنیا می خورد دیگر نه می شود

تقلب کرد و نه می شود سر کسی را کلاه گذاشت .

آن روز تازه می فهمیم دنیا با همه ی بزرگی اش از

یک جلسه ی امتحان مدرسه هم کوچکتر بود !

و آن روز تازه می فهمیم که زندگی عجب سوال سختی بود

 سوالی که بیش از یکبار نمی توان به آن پاسخ داد.

خدا کند آن روز که آخرین زنگ دنیا می خورد ، روی

تخته سیاه قیامت اسم ما را در لیست خوبها بنویسند.

خدا کند حواسمان بوده باشد و زنگ های تفریح

آنقدر در حیاط نمانده باشیم که حیات را از یاد برده باشیم.

خدا کند که دفتر زندگیمان را زیبا جلد کرده باشیم .

وسعی ما بر این بوده باشد که نیکی ها و خوبی ها را

در آن نقاشی کنیم و بدانیم که،

دفتر دنیا چک نویسی بیش نیست .

چرا که ترسیم عشق حقیقی در دفتری دیگر است...





ادامه مطلب

طبقه بندی: ادبی، متفرقه،

تاریخ : پنجشنبه 8 مرداد 1394 | 11:40 ق.ظ | نویسنده : زینب صادقیان | نظرات

خانمان سوز بود، آتش آهی،گاهی          

      

ناله ای می شکند پشت سپاهی،گاهی       گر مقدر بشود، سلک سلاطین پوید 


                                                                  سالک بیخبر خفته به راهی،گاهی

 

 

قصه یوسف و آن قوم چه خوش پندی بود  

  

به عزیزی رسد افتاده به چاهی،گاهی       هستیم سوختی ازیک نظرای اختر عشق     

   

                                                                آتش افروز شود برق نگاهی،گاهی

 

 

روشنی بخش از آنم که بسوزم چون شمع    

 

روسپیدی بود از بخت سیاهی،گاهی        عجبی نیست، اگر مونس یاراست رقیب

 

                                                                بنشیند بر گل هرزه گیاهی،گاهی

 

 

چشم گریان مرا دیدی و لبخند زدی        

   

دل برقصد ببر از شوق گناهی،گاهی         اشک در چشم، فریبنده ترت می بینم      

   

                                                                در دل موج ببین صورت ماهی،گاهی

 

 

زرد رویی نبود عیب ،مرانم ازکوی     

    

جلوه بر قریه دهد خرمن کاهی،گاهی      دارم امید که با گریه دلت نرم کنم    

        

                                                               بهر طوفانزده سنگی است پناهی،گاهی


ادامه مطلب

طبقه بندی: ادبی،

تاریخ : جمعه 2 مرداد 1394 | 12:40 ب.ظ | نویسنده : زینب صادقیان | نظرات

ادامه مطلب

طبقه بندی: ادبی،

تاریخ : دوشنبه 22 تیر 1394 | 10:15 ق.ظ | نویسنده : زینب صادقیان | نظرات
خلاصه ای از کتاب "یخی که عاشق خورشید شد‏"‏ اثر رضا موزونی :

زمستان تمام شده و بهار آمده بود؛تکه یخ کنار سنگ بزرگ جای خوبی برای خواب داشت؛از میان شاخه های درخت نوری را دید؛با خوشحالی به خورشید نگاه کرد و با صدای بلند گفت:سلام خورشید..‏.من تا الأن دوستی نداشته ام با من دوست می شوی‏? خورشید گفت:‏"سلام‏'اما...‏" یخ با نگرانی گفت:‏"اما چی‏?‏‏"‏ خورشید گفت: "تو نباید به من نگاه کنی‏‏‏;باور کن من دوست خوبی برای تو نیستم-اگر من باشم,تو نیستی‏!‏ می میری,می فهمی‏‏"‏ یخ گفت: ***چه فایده که زندگی کنی و کسی را دوست نداشته باشی‏!‏ چه فایده که کسی را دوست داشته باشی ولی نگاهش نکنی‏!‏‏!‏‏!‏‏"‏ روزها یخ به آفتاب نگاه کرد و کوچک و کوچک تر شد؛یک روز خورشید بیدار شد و تکه یخ را ندید؛از جای یخ جوی کوچکی جاری شده بود- چند روز بعد از همان جا گلی زیبا به شکل خورشید رویید- هر جا که می رفت گل هم با او می چرخید و به او نگاه می کرد. *گل آفتابگردان هنوز عاشق خورشید است‏*‏.

ادامه مطلب

طبقه بندی: ادبی،

تاریخ : جمعه 8 خرداد 1394 | 11:55 ق.ظ | نویسنده : هما لاجوردی | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • کانکس
  • ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

    شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو